الان دو ماهه دومین حلقهی فیلمی که عکاسی کردم رو دارم و هنوز اسکن نشدن. پیش نمیاد همهش. امروز دیگه فیلم ظاهرشده رو گرفتم و حرکت کردم سمت عکاسی که بدم اسکن کنن. زنگ زدم گفت تا پنج و نیم بازیم و پنج بود و گفتم سریع برم. باد میومد و منم سردرد داشتم و باید چهار تا اتوبوس سوار میشدم تا برسم ولی پنج تا سوار شدم چون یه بار یه ایستگاه رو رد کردم. پنج و بیست بود و من تو باد و سردرد و فشار دستشویی منتظر اتوبوس بودم و تلفن هم خط نمیداد بگم باز بمون تا بیام. پنج دیقه دیر رسیدم و رفته بودن. پنج دیقه هم درشون رو با مشت و لگد کوبیدم، شد پنج و چهل و نشستم رو پلههای جلوی درش. حرص میخوردم. یه کوچهی بزرگ و عریض بود که هیشکی ازش رد نمیشد، خالیِ خالی. باد و سردرد و میل به شاشیدن باعث شد بفهمم فقط یه چیزه که حالمو خوب میکنه. شاشیدن تو هوای آزاد. درآوردم شاشیدم رو پلههای چوبیش. الان خوبم و قربان شما و سلام دارم خدمتتون.
۳ مهر ۱۳۹۱
۱۲
دبستان بودم، یادم نیست چندم. چند هفتهای میشد که هر روز در راه برگشت از مدرسه پنج دقیقهای را صرف نگاه کردن به یک مداد نوکی صورتی در ویترین مغازهای میکردم. درست است که آن زمان مداد نوکی کالایی فانتزی و حتی اعیانی بود، اما فکر نکنید این مداد نوکی از آن مداد نوکیهای معمولی بود، نه، اتفاقاً خیلی هم مداد نوکی خاصی بود. از اینها بود که نوک خشابی داشتند و هر کدام که نوکش تمام میشد در میآوردی و آن را در انتهای مداد فرو میکردی تا خشاب بعدی بیرون بیاید. بله، اینجور مداد نوکیای بود. فقط فکرش را بکنید برای من که شبها خواب میدیدم در یک مغازهی نوشت افزاری رها شدهام و آزادم تا هر کاری بکنم چنین مداد نوکیای چقدر عزیز بود.
پنجاه تومان بود. تصمیم گرفتم بخرمش. قلکم را مخفیانه و دور از چشم پدر و مادرم پاره کردم -بله، قلکم پلاستیکی بود. راستش الان که فکر میکنم به نظرم اگر موضوع را به آنها میگفتم، شاید حتی خودشان برایم مداد نوکی را میخریدند. اما نمیدانم چرا همیشه خیال میکردم آنها با خریدن هر چیزی مخالفند و حس میکردم ذاتِ خریدن، مخصوصاً خریدن یک مداد نوکیِ لوکس، ناپسند است. شاید پول نداشتیم، شاید از آنها میترسیدم، یادم نمیآید. فردایش با یک سکهی پنج ریالی وارد مغازه شدم. "نه پسرم، این پنج ریاله. این قیمتش پنجاه تومنه." فردایش این بار با یک سکهی پنج تومانی دوباره به مغازه برگشتم. الان که بیشتر فکر میکنم تقریباً مطمئنم که هنوز دبستان نمیرفتم. یعنی امیدوارم اینطور باشد. بعد از سه روز که با واحد پول کشورمان بیشتر آشنا شدم موفق شدم مداد نوکی را بخرم. بعد از آن، سه روز از خوشحالترین روزهای کودکیام را سپری کردم. تا اینکه مادر عزیزم مداد نوکی را در دستم دید. نمیتوانستم تصور کنم اگر بگویم آن را خریدهام چه برخوردی میکند. پرسید این مداد نوکی را از کجا آوردهام. واقعاً این مداد نوکی را از کجا آوردم؟ "تو کلاس پیداش کردم" اولین ایدهای بود که به ذهن کودکانهام رسید. "فردا میدیش به معلمتون میگی من اینو توی کلاس پیدا کردم." مداد نوکی من بود. دوستش داشتم. خودم خریده بودمش. چرا باید دودستی تقدیم معلم میکردم! دودستی تقدیم معلم کردم. معلم هم آن را گوشهای از کلاس گذاشت تا صاحبش پیدا شود. من ولی هر روز قبل از بیرون رفتن از کلاس از کنارش رد میشدم و چند ثانیهای نگاهش میکردم و دوست داشتم زودتر صاحبش پیدا شود.
پنجاه تومان بود. تصمیم گرفتم بخرمش. قلکم را مخفیانه و دور از چشم پدر و مادرم پاره کردم -بله، قلکم پلاستیکی بود. راستش الان که فکر میکنم به نظرم اگر موضوع را به آنها میگفتم، شاید حتی خودشان برایم مداد نوکی را میخریدند. اما نمیدانم چرا همیشه خیال میکردم آنها با خریدن هر چیزی مخالفند و حس میکردم ذاتِ خریدن، مخصوصاً خریدن یک مداد نوکیِ لوکس، ناپسند است. شاید پول نداشتیم، شاید از آنها میترسیدم، یادم نمیآید. فردایش با یک سکهی پنج ریالی وارد مغازه شدم. "نه پسرم، این پنج ریاله. این قیمتش پنجاه تومنه." فردایش این بار با یک سکهی پنج تومانی دوباره به مغازه برگشتم. الان که بیشتر فکر میکنم تقریباً مطمئنم که هنوز دبستان نمیرفتم. یعنی امیدوارم اینطور باشد. بعد از سه روز که با واحد پول کشورمان بیشتر آشنا شدم موفق شدم مداد نوکی را بخرم. بعد از آن، سه روز از خوشحالترین روزهای کودکیام را سپری کردم. تا اینکه مادر عزیزم مداد نوکی را در دستم دید. نمیتوانستم تصور کنم اگر بگویم آن را خریدهام چه برخوردی میکند. پرسید این مداد نوکی را از کجا آوردهام. واقعاً این مداد نوکی را از کجا آوردم؟ "تو کلاس پیداش کردم" اولین ایدهای بود که به ذهن کودکانهام رسید. "فردا میدیش به معلمتون میگی من اینو توی کلاس پیدا کردم." مداد نوکی من بود. دوستش داشتم. خودم خریده بودمش. چرا باید دودستی تقدیم معلم میکردم! دودستی تقدیم معلم کردم. معلم هم آن را گوشهای از کلاس گذاشت تا صاحبش پیدا شود. من ولی هر روز قبل از بیرون رفتن از کلاس از کنارش رد میشدم و چند ثانیهای نگاهش میکردم و دوست داشتم زودتر صاحبش پیدا شود.
۱۸ شهریور ۱۳۹۱
۱۱
تو بشین، من سرمو میذارم رو پاهات، چند وقت یه بار پاهاتو قلقلک میدم که یعنی هنوز خوابم نبرده، تو هِی میگی بخواب، من میگم چرا خودت نمیخوابی، میگی چون من ظهرم و تو شبی و من دوباره یادم میوفته که کلی اختلاف ساعت داریم و بینمون اقیانوسه و غصهم میشه و دوباره قلقلکت میدم
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
۱۰
یک ماه سفر به جیرفت، این نهایت خلاقیت پدر و مادرم برای سپری کردن تابستانِ من و برادرم بود. برای من اما مهم نبود کجا میرویم. من فقط یک زمین خاکی میخواستم. چه بهتر که به شهری برویم که خلوتتر باشد و زمین خاکی راحتتر پیدا شود. اصولاً من مشکلی با ماندن در جایی که زمین خاکی پیدا میشد نداشتم. من میخواستم زمین را بکَنم. بدم نمیآمد نقشهی گنجی هم داشته باشم، اما نداشتم. اهمیتی هم نداشت، چون من دنبال گنج نبودم و فقط میخواستم زمین را بکنم. جیرفت رودخانهای دارد که وقتی به شهر میرسد تمام میشود و نمیدانم آبش به کجا میرود. محل اسکان ما روستایی بود که بعد از تمام شدن رودخانه واقع شده بود. امیدوارم خلاقیتم را از والدینم به ارث نبرده باشم. اطراف روستا پر از تپههای خاکی بود که مایهی امیدواری من محسوب میشدند. همان روز اول کولهام را که حاوی یک بیلچه بود برداشتم و زمینم را پیدا کردم. عصر رسیده بودم و تا هوا تاریک شد صاحب یک گودال یک متری. روز سوم اگر کسی از آن نزدیکی رد میشد اثری از من نمیدید، چون تا سر توی گودال بودم. روزهای بعد اما برای بیرون آوردن خاک به مشکل برخوردم و کار کندتر پیش میرفت. مجبور شدم به برادرم همه چیز را بگویم و متقاعدش کنم برای بیرون آوردن خاک کمکم کند. یک طناب را به دستهی سطل گره زدیم؛ من سطل را پر میکردم و او بالا میکشید. کار هر روزمان شده بود و پدر و مادر فکر میکردند برای شنا به رودخانه میرویم. امیدوار بودم کنجکاویشان هم به اندازهی خلاقیتشان باشد. از اینکه برای خودم کاری داشتم راضی بودم. از اینکه شبها مثل یک مرد زحمتکش با خستگی سر سفرهی شام مینشستم راضی بودم. نزدیک سه متر زمین را کنده بودم. گودال را تنگ ساخته بودم تا برای رفت و آمد به داخل گودال بتوانم پاهایم را به دیواره بزنم. روزهای آخر فقط آن پایین مینشستم. هیچ چیز عجیبی آنجا کشف نکردم. خبری از کوزههای سفالی و تاریخی نبود. آن پایین فقط هوا خنکتر بود و آفتاب اذیت نمیکرد، همین.
۹
همهی اتفاقات جوری افتاد که باعث شد من یک تابستان داشته باشم. یک تابستان واقعی. نه از آنهایی که اکثر شما دارید. از آنهایی که یک دانشآموز ابتدایی دارد. از آن تابستانهایی که نمیدانی فردا صبح چه کار میکنی. تا سه ماه نمیدانی فردا صبح چه کار میکنی. خیلی اتفاقی دانشگاهم را عوض کردم. خیلی اتفاقی استاد جدیدم معتقد بود تا پاییز نیازی به دانشجو ندارد. خیلی اتفاقی آن تابستان امکان برگشتن به ایران را نداشتم. پس آخرین تابستان واقعی زندگیام بود. هرچند میدانستم نهایتاً به خودم میگویم خیلی بیعرضه بودی که از تابستانت استفاده نکردی، اما خب وظیفهی اجتماعی درونیام حکم میکرد تمام تلاش خودم را برای راضی نگه داشتن خیل امیال مادیام بکنم. تصمیم گرفتم به همهی کارهایی برسم که تا حالا وقت انجامشان را نداشتم. خوب میدانید در مورد چه کارهایی حرف میزنم. همهی ما یک کتابخانه کتاب منتظر، یک هارد فیلم دیده نشده، و یک سال تفریحات دستنخورده داریم. هفتهی سوم بود که تصمیم گرفتم به همهی بارهای معروف شهر سر بزنم. لیستی از بارها آماده کردم و آنهایی را که بیشتر به دلم مینشست در اولویت قرار دادم. نهایتاً سهم روز اول رستوران بِکِت شد. درست است که حتی آرم رستوران هم نیمرُخی از ساموئل بِکِت بود، اما من میدانستم که تنها ارتباطش با آن نویسندهی معروف این بود که هر دو ایرلندی بودند. فضای خنک و نسبتاً تاریکی داشت. قبل از ظهر رسیده بودم و هنوز مشتریای نداشت جز ساموئل بِکِت، نویسندهی معروف. وقتی متوجه ورود من شد میزش را ترک کرد و به سمت من آمد. بی هیچ حرفی دستم را گرفت و روی صندلی روبروی خود نشاند. "این متن را بخوان و نظرت را بگو." حالا با این صراحت نه، اما مطمئنم همچین منظوری داشت. من عادت دارم غُلُو میکنم. گاهی حتی دروغ میگویم. اما فقط مواقعی که مجبور باشم. مثل همین الان که مجبورم یک داستان سر هم کنم و به اسم روایت مستند به شما قالب کنم. طبیعتاً شما هم باور نمیکنید. تنها متضرر قضیه هم سردبیر بیچاره است که نویسندههایش را مجبور میکند درمورد موضوعی که او میخواهد بنویسند
۲۱ بهمن ۱۳۹۰
۸
فوریه ۱۸۹۳
سالنی بزرگ و مجلل با سقفی عجیب و بلند، بدون ستون، در نزدیکی میدان آرباتسکایای مسکو. پردههای مخمل زرشکی که از نزدیک سقف تا روی زمین کشیده شده. لوسترهای طلائی با نور زرد که همهی سالن را گرم نگه داشته. سالن مملؤ از میهمانان متشخص و افراد معروف شهر. سراسر سالن صدای موسیقی به گوش میرسد و برخی در میانهی سالن مشغول رقصند. در سمتی بار قرار دارد و روبروی بار عدهای گرم معاشرت هستند. آنیوتا واسیلیهویچ دختری جذاب و سی ساله که در حال گپ و گفتی دوستانه با اطرافیانش قهقهه میزند. در حال خندهی گل و گشادی، صورتش را از مخاطب اول به مخاطبی دیگر میچرخاند که چشم در چشم پیرمردی که یک متر آن طرفتر ایستاده میشود. گردنش خیلی نرم از حرکت باز میایستد و خندهاش در یک لحظه محو و در لحظهی بعد به لبخندی گرم تبدیل میشود. استپان استپانوویچ مرد پابهسنگذاشته با لباسی موقر و گیلاسی در دست مشخصاً از بزرگان میهمانی است. آنیوتای جادوشده بدون توجه به دیگران از بین دو مخاطبش رد میشود و روبروی پیرمرد میایستد. با لبخندی دستش را جلو میبرد: آنیوتا واسیلیهویچ.
مدتی بعد هر دو در میانهٔ سالن در میان جمعیت در حال رقص هستند. حرکات آنیوتا ناشیانه به نظر میرسد، اما او حواسش به رقص نیست و حرفهای استپان استپانوویچ در گوش آنیوتا او را به دنیای دیگری برده است. "سالنی بزرگ با سقفهای بلند، بخشی از عمارتی عظیم در غرب مسکو. یک پیرمرد و سه مستخدم مرد در آن زندگی میکنند که هیچگاه هیچ مکالمهای بین آنها رخ نمیدهد. متروکه، خاک گرفته، که تنها چند چراغ نفتی اتاقهای آن را کمی روشن میکنند. در عمارت هیچ صدایی به گوش نمیرسد. سالن با پنجرههای بلند، بدون پرده. در گوشهای از سالن پیرمردی بیدار اما ساکت روی یک صندلی نشسته. و رادیویی خاموش روی یک میز کنار پیرمرد که به او گفته شده زمان مرگت را از این رادیو خواهی شنید.
فوریه ۲۰۱۱
سالنی بزرگ و مجلل با سقفی عجیب و بلند، بدون ستون، در نزدیکی میدان آرباتسکایای مسکو. پردههای مخمل زرشکی که از نزدیک سقف تا روی زمین کشیده شده. لوسترهای طلائی با نور زرد که همهی سالن را گرم نگه داشته. سالن مملؤ از میهمانان متشخص و افراد معروف شهر. سراسر سالن صدای موسیقی به گوش میرسد و برخی در میانهی سالن مشغول رقصند. در سمتی بار قرار دارد و روبروی بار عدهای گرم معاشرت هستند. آنیوتا واسیلیهویچ دختری جذاب و سی ساله که در حال گپ و گفتی دوستانه با اطرافیانش قهقهه میزند. در حال خندهی گل و گشادی، صورتش را از مخاطب اول به مخاطبی دیگر میچرخاند که چشم در چشم پیرمردی که یک متر آن طرفتر ایستاده میشود. گردنش خیلی نرم از حرکت باز میایستد و خندهاش در یک لحظه محو و در لحظهی بعد به لبخندی گرم تبدیل میشود. استپان استپانوویچ مرد پابهسنگذاشته با لباسی موقر و گیلاسی در دست مشخصاً از بزرگان میهمانی است. آنیوتای جادوشده بدون توجه به دیگران از بین دو مخاطبش رد میشود و روبروی پیرمرد میایستد. با لبخندی دستش را جلو میبرد: آنیوتا واسیلیهویچ.
مدتی بعد هر دو در میانهٔ سالن در میان جمعیت در حال رقص هستند. حرکات آنیوتا ناشیانه به نظر میرسد، اما او حواسش به رقص نیست و حرفهای استپان استپانوویچ در گوش آنیوتا او را به دنیای دیگری برده است. "سالنی بزرگ با سقفهای بلند، بخشی از عمارتی عظیم در غرب مسکو. یک پیرمرد و سه مستخدم مرد در آن زندگی میکنند که هیچگاه هیچ مکالمهای بین آنها رخ نمیدهد. متروکه، خاک گرفته، که تنها چند چراغ نفتی اتاقهای آن را کمی روشن میکنند. در عمارت هیچ صدایی به گوش نمیرسد. سالن با پنجرههای بلند، بدون پرده. در گوشهای از سالن پیرمردی بیدار اما ساکت روی یک صندلی نشسته. و رادیویی خاموش روی یک میز کنار پیرمرد که به او گفته شده زمان مرگت را از این رادیو خواهی شنید.
فوریه ۲۰۱۱
۹ بهمن ۱۳۹۰
۷
چن وقت یه بار پیش میاد که برنامهٔ خوابم به هم میریزه. یعنی هر روز دیرتر از روز قبل بیدار میشم تا این که بیدار شدنم به شب میرسه. بعد سیستم اینجوریه که درستش میکنم. یعنی وقتی به شب رسید دیگه اون شبو نمیخوابم تا فرداشبش. یعنی مثلن تو یه هفته شیش بار میخوابم. ولی خوابهای طولانی تر. بعد اون شبایی که نمیخوابم خیلی جالبن. یه دوران جسمی/روحی لذتبخش، اولش خسته میشی کمکم و احساس میکنی خوابت میاد، ولی به کارات میرسی، بعد از یه مدت میبینی کلی انرژی پنهان داشته بدنت که کمکم داره رو میکنه. میخوای بپری هوا و ذوق داری، کلی به کارات میرسی. الکی. بعد کمکم بدنت سرد میشه و احساس ضعف و لرز میکنی. تو این مرحله احساس میکنی استرس داری و مضطربی همهش، اینجاش خوب نیس. مرحلهٔ بعدی مرحلهٔ مورد علاقهی منه. ریلکس میشی. لش میکنی. زمان کش میاد. همه چی آروم میشه. همه چی بی اهمّیت میشه. یه جور مستی ملو. بهترین لحظات زندگی من همین موقعها بود. لذت زندگی رو میبری. تو این مرحله دیگه میتونی نخوابی. هر چی جلوتر میره سرعت مغزت کمتر میشه و لذتش بیشتر. میتونی تا آخر عمرت تو این مرحله بمونی. صادقانه بگم من تا حالا امتحان نکردم که تا آخر عمرم تو این مرحله بمونم. دلیلش هم اینه که دوس نداری بخوابی، ولی اگه بخوابی از اون خوابهایی میشه که آرزو داری سالی یه بار هم که شده گیرت بیاد. وسوسه میشی و میخوابی. میتونی نخوابی، ولی وسوسه میشی. ولی میدونم آخرش یه روز پا رو این وسوسهم میذارم و تا آخر عمرم بیدار میمونم. لذّتشو میبرم...
الان که دارم مینویسم تو مرحلهٔ ضعف و سرمام. برای فرار از استرس شروع کردم به نوشتن. وگرنه هیچ وقت اینا رو نمینوشتم.
۱۴ آذر ۱۳۹۰
۵
فید تهرانر رو تو گودرم نگه داشته بودم. نمیدونم چرا. بود فقط. نه دلم میومد پاکش کنم، نه جرأت میکردم بازش کنم و پست ها رو ببینم و یاد تهران و تئاترا و خانه هنرمندان و پارک دانشجو و کسچرخ زدنا و سیگار کشیدن با رفیق و خطی ونک-پاسداران و نصف شب خونه رسیدن و بوی سیگارو قایم کردن و دیویس شیش و لواسون و مصطفی و بلوار فنی و ایرانتک و ادوارد براون و ویونای باغ فردوس و پینگپنگ نصف شب و کله پاچه و امامزاده صالح بعدش و جاده کرج و شب آخر و از این ور شهر به اون ور شهر رفتن و خدافظی و صبح و پشتمعدن و چمدون و بوس و فرودگاه امام و ...
فید تهرانر رو تو گودرم پاک نکردم. خودش رفت.
۱۷ اسفند ۱۳۸۹
۳
روزی هشت ساعت رو تختم میخوابم
دو ساعت تو لابی دانشکده
یه ساعت و نیم پای کامپیوترای سایت
دو ساعت تو لابی دانشکده
یه ساعت و نیم پای کامپیوترای سایت
روزی ده نخ سیگار با رفقا میکشم
سه تا تنهایی
یکی و نصفی با اون
روزی ده بار دپرس میشم
یکی دو بار شنگول
بقیهش تو خَلسه
ولی فقط یه باره که چیز میشه. چیز... یادم نمیاد... خوابم احتمالا
۵ مرداد ۱۳۸۹
۲
به کجا میروید؟
چنین شتابان به کجا میروید
چنین لغزان و درهم پیچان به کجا سرازیر میشوید
کجا مرا تنها میگذارید
در این آغاز جوانی مرا چون پیری فرتوت، چون درونم مینمایید
در این نخستین بامدادهای امید مرا تنها میگذارید
اینک که من شما را میخوانم و میخواهم مرا تنها میگذارید
کفشور، چه بیش از سر من دارد؟
ای موهای نازنینم
اشتراک در:
نظرات (Atom)