۳ مهر ۱۳۹۱

۱۲


دبستان بودم، یادم نیست چندم. چند هفتهای میشد که هر روز در راه برگشت از مدرسه پنج دقیقهای را صرف نگاه کردن به یک مداد نوکی صورتی در ویترین مغازهای میکردم. درست است که آن زمان مداد نوکی کالایی فانتزی و حتی اعیانی بود، اما فکر نکنید این مداد نوکی از آن مداد نوکیهای معمولی بود، نه، اتفاقاً خیلی هم مداد نوکی خاصی بود. از اینها بود که نوک خشابی داشتند و هر کدام که نوکش تمام میشد در میآوردی و آن را در انتهای مداد فرو میکردی تا خشاب بعدی بیرون بیاید. بله، اینجور مداد نوکیای بود. فقط فکرش را بکنید برای من که شبها خواب میدیدم در یک مغازهی نوشت افزاری رها شدهام و آزادم تا هر کاری بکنم چنین مداد نوکیای چقدر عزیز بود.
پنجاه تومان بود. تصمیم گرفتم بخرمش. قلکم را مخفیانه و دور از چشم پدر و مادرم پاره کردم -بله، قلکم پلاستیکی بود. راستش الان که فکر میکنم به نظرم اگر موضوع را به آنها میگفتم، شاید حتی خودشان برایم مداد نوکی را میخریدند. اما نمیدانم چرا همیشه خیال میکردم آنها با خریدن هر چیزی مخالفند و حس میکردم ذاتِ خریدن، مخصوصاً خریدن یک مداد نوکیِ لوکس، ناپسند است. شاید پول نداشتیم، شاید از آنها میترسیدم، یادم نمیآید. فردایش با یک سکهی پنج ریالی وارد مغازه شدم. "نه پسرم، این پنج ریاله. این قیمتش پنجاه تومنه." فردایش این بار با یک سکهی پنج تومانی دوباره به مغازه برگشتم. الان که بیشتر فکر میکنم تقریباً مطمئنم که هنوز دبستان نمیرفتم. یعنی امیدوارم اینطور باشد. بعد از سه روز که با واحد پول کشورمان بیشتر آشنا شدم موفق شدم مداد نوکی را بخرم. بعد از آن، سه روز از خوشحالترین روزهای کودکیام را سپری کردم. تا اینکه مادر عزیزم مداد نوکی را در دستم دید. نمیتوانستم تصور کنم اگر بگویم آن را خریدهام چه برخوردی میکند. پرسید این مداد نوکی را از کجا آوردهام. واقعاً این مداد نوکی را از کجا آوردم؟ "تو کلاس پیداش کردم" اولین ایدهای بود که به ذهن کودکانهام رسید. "فردا میدیش به معلمتون میگی من اینو توی کلاس پیدا کردم." مداد نوکی من بود. دوستش داشتم. خودم خریده بودمش. چرا باید دودستی تقدیم معلم میکردم! دودستی تقدیم معلم کردم. معلم هم آن را گوشهای از کلاس گذاشت تا صاحبش پیدا شود. من ولی هر روز قبل از بیرون رفتن از کلاس از کنارش رد میشدم و چند ثانیهای نگاهش میکردم و دوست داشتم زودتر صاحبش پیدا شود.