فوریه ۱۸۹۳
سالنی بزرگ و مجلل با سقفی عجیب و بلند، بدون ستون، در نزدیکی میدان آرباتسکایای مسکو. پردههای مخمل زرشکی که از نزدیک سقف تا روی زمین کشیده شده. لوسترهای طلائی با نور زرد که همهی سالن را گرم نگه داشته. سالن مملؤ از میهمانان متشخص و افراد معروف شهر. سراسر سالن صدای موسیقی به گوش میرسد و برخی در میانهی سالن مشغول رقصند. در سمتی بار قرار دارد و روبروی بار عدهای گرم معاشرت هستند. آنیوتا واسیلیهویچ دختری جذاب و سی ساله که در حال گپ و گفتی دوستانه با اطرافیانش قهقهه میزند. در حال خندهی گل و گشادی، صورتش را از مخاطب اول به مخاطبی دیگر میچرخاند که چشم در چشم پیرمردی که یک متر آن طرفتر ایستاده میشود. گردنش خیلی نرم از حرکت باز میایستد و خندهاش در یک لحظه محو و در لحظهی بعد به لبخندی گرم تبدیل میشود. استپان استپانوویچ مرد پابهسنگذاشته با لباسی موقر و گیلاسی در دست مشخصاً از بزرگان میهمانی است. آنیوتای جادوشده بدون توجه به دیگران از بین دو مخاطبش رد میشود و روبروی پیرمرد میایستد. با لبخندی دستش را جلو میبرد: آنیوتا واسیلیهویچ.
مدتی بعد هر دو در میانهٔ سالن در میان جمعیت در حال رقص هستند. حرکات آنیوتا ناشیانه به نظر میرسد، اما او حواسش به رقص نیست و حرفهای استپان استپانوویچ در گوش آنیوتا او را به دنیای دیگری برده است. "سالنی بزرگ با سقفهای بلند، بخشی از عمارتی عظیم در غرب مسکو. یک پیرمرد و سه مستخدم مرد در آن زندگی میکنند که هیچگاه هیچ مکالمهای بین آنها رخ نمیدهد. متروکه، خاک گرفته، که تنها چند چراغ نفتی اتاقهای آن را کمی روشن میکنند. در عمارت هیچ صدایی به گوش نمیرسد. سالن با پنجرههای بلند، بدون پرده. در گوشهای از سالن پیرمردی بیدار اما ساکت روی یک صندلی نشسته. و رادیویی خاموش روی یک میز کنار پیرمرد که به او گفته شده زمان مرگت را از این رادیو خواهی شنید.
فوریه ۲۰۱۱
سالنی بزرگ و مجلل با سقفی عجیب و بلند، بدون ستون، در نزدیکی میدان آرباتسکایای مسکو. پردههای مخمل زرشکی که از نزدیک سقف تا روی زمین کشیده شده. لوسترهای طلائی با نور زرد که همهی سالن را گرم نگه داشته. سالن مملؤ از میهمانان متشخص و افراد معروف شهر. سراسر سالن صدای موسیقی به گوش میرسد و برخی در میانهی سالن مشغول رقصند. در سمتی بار قرار دارد و روبروی بار عدهای گرم معاشرت هستند. آنیوتا واسیلیهویچ دختری جذاب و سی ساله که در حال گپ و گفتی دوستانه با اطرافیانش قهقهه میزند. در حال خندهی گل و گشادی، صورتش را از مخاطب اول به مخاطبی دیگر میچرخاند که چشم در چشم پیرمردی که یک متر آن طرفتر ایستاده میشود. گردنش خیلی نرم از حرکت باز میایستد و خندهاش در یک لحظه محو و در لحظهی بعد به لبخندی گرم تبدیل میشود. استپان استپانوویچ مرد پابهسنگذاشته با لباسی موقر و گیلاسی در دست مشخصاً از بزرگان میهمانی است. آنیوتای جادوشده بدون توجه به دیگران از بین دو مخاطبش رد میشود و روبروی پیرمرد میایستد. با لبخندی دستش را جلو میبرد: آنیوتا واسیلیهویچ.
مدتی بعد هر دو در میانهٔ سالن در میان جمعیت در حال رقص هستند. حرکات آنیوتا ناشیانه به نظر میرسد، اما او حواسش به رقص نیست و حرفهای استپان استپانوویچ در گوش آنیوتا او را به دنیای دیگری برده است. "سالنی بزرگ با سقفهای بلند، بخشی از عمارتی عظیم در غرب مسکو. یک پیرمرد و سه مستخدم مرد در آن زندگی میکنند که هیچگاه هیچ مکالمهای بین آنها رخ نمیدهد. متروکه، خاک گرفته، که تنها چند چراغ نفتی اتاقهای آن را کمی روشن میکنند. در عمارت هیچ صدایی به گوش نمیرسد. سالن با پنجرههای بلند، بدون پرده. در گوشهای از سالن پیرمردی بیدار اما ساکت روی یک صندلی نشسته. و رادیویی خاموش روی یک میز کنار پیرمرد که به او گفته شده زمان مرگت را از این رادیو خواهی شنید.
فوریه ۲۰۱۱
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر