چن وقت یه بار پیش میاد که برنامهٔ خوابم به هم میریزه. یعنی هر روز دیرتر از روز قبل بیدار میشم تا این که بیدار شدنم به شب میرسه. بعد سیستم اینجوریه که درستش میکنم. یعنی وقتی به شب رسید دیگه اون شبو نمیخوابم تا فرداشبش. یعنی مثلن تو یه هفته شیش بار میخوابم. ولی خوابهای طولانی تر. بعد اون شبایی که نمیخوابم خیلی جالبن. یه دوران جسمی/روحی لذتبخش، اولش خسته میشی کمکم و احساس میکنی خوابت میاد، ولی به کارات میرسی، بعد از یه مدت میبینی کلی انرژی پنهان داشته بدنت که کمکم داره رو میکنه. میخوای بپری هوا و ذوق داری، کلی به کارات میرسی. الکی. بعد کمکم بدنت سرد میشه و احساس ضعف و لرز میکنی. تو این مرحله احساس میکنی استرس داری و مضطربی همهش، اینجاش خوب نیس. مرحلهٔ بعدی مرحلهٔ مورد علاقهی منه. ریلکس میشی. لش میکنی. زمان کش میاد. همه چی آروم میشه. همه چی بی اهمّیت میشه. یه جور مستی ملو. بهترین لحظات زندگی من همین موقعها بود. لذت زندگی رو میبری. تو این مرحله دیگه میتونی نخوابی. هر چی جلوتر میره سرعت مغزت کمتر میشه و لذتش بیشتر. میتونی تا آخر عمرت تو این مرحله بمونی. صادقانه بگم من تا حالا امتحان نکردم که تا آخر عمرم تو این مرحله بمونم. دلیلش هم اینه که دوس نداری بخوابی، ولی اگه بخوابی از اون خوابهایی میشه که آرزو داری سالی یه بار هم که شده گیرت بیاد. وسوسه میشی و میخوابی. میتونی نخوابی، ولی وسوسه میشی. ولی میدونم آخرش یه روز پا رو این وسوسهم میذارم و تا آخر عمرم بیدار میمونم. لذّتشو میبرم...
الان که دارم مینویسم تو مرحلهٔ ضعف و سرمام. برای فرار از استرس شروع کردم به نوشتن. وگرنه هیچ وقت اینا رو نمینوشتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر