۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

۹


همه‌ی اتفاقات جوری افتاد که باعث شد من یک تابستان داشته باشم. یک تابستان واقعی. نه از آنهایی که اکثر شما دارید. از آنهایی که یک دانش‌آموز ابتدایی دارد. از آن تابستان‌هایی که نمی‌دانی فردا صبح چه کار می‌کنی. تا سه ماه نمی‌دانی فردا صبح چه کار می‌کنی. خیلی اتفاقی دانشگاهم را عوض کردم. خیلی اتفاقی استاد جدیدم معتقد بود تا پاییز نیازی به دانشجو ندارد. خیلی اتفاقی آن تابستان امکان برگشتن به ایران را نداشتم. پس آخرین تابستان واقعی زندگی‌ام بود. هرچند می‌دانستم نهایتاً به خودم می‌گویم خیلی بی‌عرضه بودی که از تابستان‌ت استفاده نکردی، اما خب وظیفه‌ی اجتماعی درونی‌ام حکم می‌کرد تمام تلاش خودم را برای راضی نگه داشتن خیل امیال مادی‌ام بکنم. تصمیم گرفتم به همه‌ی کارهایی برسم که تا حالا وقت انجامشان را نداشتم. خوب می‌دانید در مورد چه کارهایی حرف می‌زنم. همه‌ی ما یک کتابخانه کتاب منتظر، یک هارد فیلم دیده نشده، و یک سال تفریحات دست‌نخورده داریم. هفته‌ی سوم بود که تصمیم گرفتم به همه‌ی بارهای معروف شهر سر بزنم. لیستی از بارها آماده کردم و آنهایی را که بیشتر به دلم می‌نشست در اولویت قرار دادم. نهایتاً سهم روز اول رستوران بِکِت شد. درست است که حتی آرم رستوران هم نیم‌رُخی از ساموئل بِکِت بود، اما من می‌دانستم که تنها ارتباطش با آن نویسنده‌ی معروف این بود که هر دو ایرلندی بودند. فضای خنک و نسبتاً  تاریکی داشت. قبل از ظهر رسیده بودم و هنوز مشتری‌ای نداشت جز ساموئل بِکِت، نویسنده‌ی معروف. وقتی متوجه ورود من شد میزش را ترک کرد و به سمت من آمد. بی هیچ حرفی دستم را گرفت و روی صندلی روبروی خود نشاند. "این متن را بخوان و نظرت را بگو." حالا با این صراحت نه، اما مطمئنم همچین منظوری داشت. من عادت دارم غُلُو می‌کنم. گاهی حتی دروغ می‌گویم. اما فقط مواقعی که مجبور باشم. مثل همین الان که مجبورم یک داستان سر هم کنم و به اسم روایت مستند به شما قالب کنم. طبیعتاً شما هم باور نمی‌کنید. تنها متضرر قضیه هم سردبیر بیچاره است که نویسنده‌هایش را مجبور می‌کند درمورد موضوعی که او می‌خواهد بنویسند

هیچ نظری موجود نیست: