یک ماه سفر به جیرفت، این نهایت خلاقیت پدر و مادرم برای سپری کردن تابستانِ من و برادرم بود. برای من اما مهم نبود کجا میرویم. من فقط یک زمین خاکی میخواستم. چه بهتر که به شهری برویم که خلوتتر باشد و زمین خاکی راحتتر پیدا شود. اصولاً من مشکلی با ماندن در جایی که زمین خاکی پیدا میشد نداشتم. من میخواستم زمین را بکَنم. بدم نمیآمد نقشهی گنجی هم داشته باشم، اما نداشتم. اهمیتی هم نداشت، چون من دنبال گنج نبودم و فقط میخواستم زمین را بکنم. جیرفت رودخانهای دارد که وقتی به شهر میرسد تمام میشود و نمیدانم آبش به کجا میرود. محل اسکان ما روستایی بود که بعد از تمام شدن رودخانه واقع شده بود. امیدوارم خلاقیتم را از والدینم به ارث نبرده باشم. اطراف روستا پر از تپههای خاکی بود که مایهی امیدواری من محسوب میشدند. همان روز اول کولهام را که حاوی یک بیلچه بود برداشتم و زمینم را پیدا کردم. عصر رسیده بودم و تا هوا تاریک شد صاحب یک گودال یک متری. روز سوم اگر کسی از آن نزدیکی رد میشد اثری از من نمیدید، چون تا سر توی گودال بودم. روزهای بعد اما برای بیرون آوردن خاک به مشکل برخوردم و کار کندتر پیش میرفت. مجبور شدم به برادرم همه چیز را بگویم و متقاعدش کنم برای بیرون آوردن خاک کمکم کند. یک طناب را به دستهی سطل گره زدیم؛ من سطل را پر میکردم و او بالا میکشید. کار هر روزمان شده بود و پدر و مادر فکر میکردند برای شنا به رودخانه میرویم. امیدوار بودم کنجکاویشان هم به اندازهی خلاقیتشان باشد. از اینکه برای خودم کاری داشتم راضی بودم. از اینکه شبها مثل یک مرد زحمتکش با خستگی سر سفرهی شام مینشستم راضی بودم. نزدیک سه متر زمین را کنده بودم. گودال را تنگ ساخته بودم تا برای رفت و آمد به داخل گودال بتوانم پاهایم را به دیواره بزنم. روزهای آخر فقط آن پایین مینشستم. هیچ چیز عجیبی آنجا کشف نکردم. خبری از کوزههای سفالی و تاریخی نبود. آن پایین فقط هوا خنکتر بود و آفتاب اذیت نمیکرد، همین.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر